مگه جهنم یخ بزنه که با تو ازدواج کنم!


 

جواب یک دانشجوی شیمی در دانشگاه واشینگتن به قدری جالب بود که توسط استادش در اینترنت پخش شده و دست به دست می گردد، خواندنش جالب است.


پرسش:  آیا جهنم اگزوترم (دفع‌ کننده گرم) است یا اندوترم (جذب ‌کننده گرم)؟


اکثر دانشجویان برای ارائه پاسخ خود به قانون بویل - ماریوت متوسل شده بودند که می‌ گوید حجم مقدار معینی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. یا به عبارت ساده ‌تر در یک سیستم بسته، حجم و فشار گاز ها با هم رابطه مستقیم دارند.



اما یکی از آن ها چنین نوشت:

اول باید بفهمیم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغییر می ‌کند. برای این کار احتیاج به تعداد ارواحی داریم که به جهنم فرستاده می ‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشیم که یک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی ‌کند. پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می ‌کنند برابر است با صفر.

برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می ‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام ادیان رایج در جهان می ‌کنیم. بعضی از این ادیان می‌ گویند اگر کسی از پیروان آن ها نباشد، به جهنم می ‌رود. از آن جایی که بیش تر از یک مذهب چنین عقیده ‌ای را ترویج می ‌کند و هیچ کس به بیش تر از یک مذهب باور ندارد، می ‌توان استنباط کرد که همه ارواح به جهنم فرستاده می ‌شوند.

با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و میر مردم در جهان متوجه می ‌شویم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بیش تر می ‌شود.

حالا می ‌توانیم تغییر حجم در جهنم را بررسی کنیم:

طبق قانون بویل - ماریوت باید تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزایش بیابد.

اینجا دو موقعیت ممکن وجود دارد :

۱ ) اگر جهنم آهسته ‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.

۲ ) اگر جهنم سریع تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج پایین خواهند آمد تا جهنم یخ بزند.


اما راه ‌حل نهایی را می ‌توان در گفته همکلاسی من ترزا یافت که می ‌گوید:

«مگه جهنم یخ بزنه که با تو ازدواج کنم!» از آن جایی که تا امروز این افتخار نصیب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظریه شماره ۲ اشتباه است:

جهنم هرگز یخ نخواهد زد و اگزوترم است.

 

هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست

برای پادشاهی انگشتری به عنوان هدیه  آوردند ولی روی نگین  انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود به نظرش رسید که چیزی  روی انگشتر بنویسد که لایق شاهی  بوده و پندی برای او باشد.

همه وزیران را صدا زد وگفت: هر کسی جمله و حرف با ارزشی بگویید جایزه خوبی خواهد  گرفت.هر کسی به چیزی گفت ولی شاه خوشش نیامد.

تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت:با شاه کار  دارم گفتند تو با شاه چه کاری داری؟ پیر مرد گفت برایش جمله ای آورده ام همه ولی آنها قبول نمی کردند.

خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود شاه گفت تو چه
جمله ای آورده ای؟

پیر مرد گفت: جمله من اینست: هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست

شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد

پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست

شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من کلاه گذاشتی؟ پیر مرد گفت نه پسرم به نفع تو هم شد چون تو بهترین جمله جهان را یافتی.

شاه دستور داد آن را  روی انگشترش حک کنند. از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد این جمله را میگفت و همه افراد دربار آن را  میگفتند، تا اینکه یه روز  پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و   تا از انگشتان شاه  را برید و قطع کرد

شاه ناراحت شد، وزیرش به او گفت هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده، به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند
چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند.

این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه ۲ تا انگشت نداشت پس او را ول کردند.

شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند وزیر آمد نزد شاه و گفت با من چه کار داری؟

شاه به وزیر خندید و گفت این جمله ای که گفتی هر اتفای میافتد به نفع ماست درست بود من نجات پیدا کردم ولی این به  نفع من شد ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است

شاه این راگفت واو را مسخره کرد وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم  شد شاه گفت چطور؟

وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید ولی آنجا من نبودم اگر میبودم آنها مرا میخوردند پس به نفع من هم بوده است وزیر این را گفت و رفت

 

به نظر من منظور نویسنده از اینکه هر اتفاقی که میفته به نفع ماست اینه که باید در همه حال مثبت فکر کنیم و نظرمون در مورد وقایع مثبت باشه نه اینکه با منفی بافی به خودمون لطمه بزنیم.اگه مثبت فکر کنی مسلما مثبت هم اتفاق میوفته،دوستای خوبم نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟

 

داستان مردی که جهنم را خرید!

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست
بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...!

تصاویر طنز گواهینامه ازدواج بسیار جالب

در جاده زندگی مشترک، هر یک از تابلوهای زیر به چه مفهومی اشاره دارند؟

الف. فرمان زندگی را از همان اول، خودت به دست بگیر

ب. اگر پرسپولیسی هستی آن گاه همسرت نباید استقلالی باشد

لف. انتخاب همسر از بین آدمهای برجسته
ب. شکم برجسته ممنوع!

الف. همیشه راه راست را برو

ب. به طرف منزل مادر


بقیش رو تو ادامه مطلب ببینین

ادامه نوشته

.............کدامین شیطان.........

  • گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده اي؟ بني آدم نصف روز خود را بي تو گذرانده اند... شيطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پيش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته اي يا سنگ بندگي خدا به سينه مي زني؟ گفت: من ديگر آن شيطان تواناي سابق نيستم. ديدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهاني انجام ميدادم، روزانه به صدها دسيسه آشکارا انجام ميدهند. اينان را به شيطان چه نياز!!!!!!!!!

  • ضریب هوشیه زنان

     

    مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادا برویم"
    ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن
    ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
    زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
    هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
    همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
    مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
    جواب زن خیلی جالب بود.
    زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم

    ...

    حالا بگيد هوش خانمها ؛ كمتر از آقايونه...

    1200 سال دیگر .................

     مریخ به بالاترین درجه درخشش دراسمان شب در 5 شهریور خواهد رسید اون به اندازه کره ماه تمام بزرگ با چشم غیر مسلح به نظر خواهد رسید این وقتی است که در روز 5 شهریور کره مریخ به فاصله 34.6 مایلی خود به زمین میرسد. حتما در راس ساعت 12:30 بعد از نیمه شب آسمان را تماشا کنید به نظر خواهد رسید که آسمان دو ماه دارد !!! این امر 1200 سال دیگر دوباره اتفاق خواهد افتاد این لحظه را با دوستان خود شریک شوید زیرا هیچکس زنده دوباره نمی بیند

    قابلیتی که خیلیا ازش اطلاع ندارن(خودمم نمیدونستم تازه فهمیدم)

    اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما میتوانید پسورد کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید مثلا اگر کلمه عبور شما 1254 میباشد شما عدد 4521 را وارد کنید. با این کار عابر بانک به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز دارند ولی اکثر مردم از آن بی خبرند.

    جالب بود نه!!!!امتحانش مجانیه ها!!!یکی امتحان کنه خبرشو بهدش به ما هم بده!!!!!


    یکی واسه من اینو فرستاده

    ولی من بابام کارمند بانکه برسیدم گفت همچین چیزی نیست

    حالا اگه کسی امتحان کرد به ما هم بگه

    منم باز اگه از جایی مطمئن شدم میزارم واستون

    معمای انیشتین

    آیا شما در زمره دو درصد افراد باهوش در دنیا هستید؟ پس مساله زیر را حل کنید و دریابید در میانه

    افراده باهوش جهان قرار دارید یا خیر! هیچگونه کلک و حقه ای در این مساله وجود ندارد، و تنها منطق

     محض می تواند شما را به جواب برساند. (موفق باشید)

    ۱) در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
    ۲)در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.۳)این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند. سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟
    راهنمایی:


    ۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد.۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
    ۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.۹)مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه می نوشد۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
    ۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
    ۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

    آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی ۹۸% از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند! شماچطور؟؟؟

    من مطمئن هستم که شما می توانید. امتحان کنید

    منتظر نظرات و جواب شما هستم.جوابشو خودم گذاشتم فقط سعی کنید که به جواب برسید.هر چند من مطمئنم که یه نکته ای توش هست.بیاین با هم پیداش کنیم!!!


    جواب:مرد آلمانی (طبق نظر۸۳٪ دانشمندان)

    داستان زیبای گنجشک وخدا

    روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتندو خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
    و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
    گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسیام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
    سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماریدر راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو ازکمین مار پر گشودی.
    گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
    خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
    های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


    دلم یه دله سیر گریه میخواد!!!!!!!!!

    امتحان فلسفه

    یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه : امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادم رو خوب یاد گرفتین یا نه...!
    بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!
    دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه...
    بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد...
    روزی که نمره ها اعلام شده بود ، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !
    اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: کدوم صندلی ؟

    بـــُـــز شما چیست ؟!  ...

     

    روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند.
    در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید.
    نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند.
    دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.
    آن ها آن شب را مهمان او شدند.
    واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

    روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند.
    در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.
    مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".
    مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد.

    سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
    روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.
    سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.
    صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند.
    پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند.
    زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:
    سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم.
    یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم.
    ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.
    ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.
    فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت.
    فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود.
    پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
    مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود.

    حال شما بگویید، بـــُــز شما چیست؟ میکشیش یا بکشمش؟

     

    میخوام گل بارونتون کنم

     

    برین به این ادرس هر چی میتونین کلیک کنین

    http://www.procreo.jp/labo/flower_garden.swf

    همش تقدیم شما

     

    ............قصه شیرین

    مهرورزان زمانهای کهن

    هرگز از خویش نگفتند سخن

    که در آنجا که "تو"یی ؛ بر نیاید دگر آواز از"من"!


     

    ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

    هرچه میل دل دوست، پبذیریم به جان

    هرچه جز میل دل او ، بسپاریم به باد!


     

    آه ، باز این دل سرگشته من ؛ یاد آن قصه شیرین افتاد

    بیستون بود و تمنای دو دوست

    آزمون بود و تماشای دو عشق

    در زمانی که چو کبک، خنده میزد "شیرین"

    تیشه میزد "فرهاد"

    نه توان گفت به جانبازی "فرهاد"، افسوس

    نه توان کرد ز بی دردی "شیرین" فریاد!


     

    کار "شیرین" به جهان "شور" برانگیختن است

    عشق در جان کسی ریختن است

    کار فرهاد ؛ برآوردن میل دل دوست

    خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

    خواه با کوه درآویختن است


     

    رمز شیرینی این قصه کجاست؟

    که نه تنها شیرین ، بینهایت زیباست؛

    آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

    جان چراغان کنی از عشق کسی

    به امیدش ببری رنج بسی

    تب و تابی بُوَدَت هر نفسی

    به وصالی برسی یا نرسی 

    سینه بی عشق مباد


     

    فریدون مشیری

     

    اول باید از خود شروع کرد.......

    بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: «کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگ تر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.!!!!!!

    سن مغز شما چقدره؟؟؟

    یک تست هوش جالب

    ابتدا روی لینک زیر کلیک کنین.

    http://flashfabrica.com/f_learning/brain/brain.html

    بعد دکمه استارت رو بزنین.

    بعد از یک آماده باش ۳ – ۲ – ۱ بایستی جای اعداد رو که چند لحظه نمایشداده می شه به خاطر بسپارین

    و روی جای اون ها به ترتیب از کم به زیاد کلیک کنین!

    بعد از چند مرحله، سن مغز شما با توجه به زمان عکس العمل و درستی اون محاسبه و نمایش داده می‌شه.

     

    داستان سگ باهوش و صاحب ناشکر

    قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند. اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا دوازده سوسیس و یک ران گوشت بدین". یک اسکناس 10 دلاری هم همراه کاغذ بود!
     

    قصاب با کمال و حیرت تعجب، سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. او بسیار کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه هم بود. این بود که بلافاصله مغازه را تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

    سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

    اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد، دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبال او رفت.

    سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

    مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

    مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق روش برگشتن سریع به خونه رو فراموش می کنه!
     

     


    شاید طرح این داستان با اندازه ای اغراق همراه است که البته برای خیلی ها باورش مشکله ولی نکته های اخلاقی در این نگارش وجود داره که بد نیست بهش توجه داشته باشیم .

    اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود و

    دوم اینکه چیزی که شما آن را بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است

    و خلاصه سوم اینکه بدانیم دنیا پر از تناقضاتی است که ممکن است در باورمان نگنجد.

    پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.

    ماجرایی بسیار زیبا و آموزنده از ادیسون (لذت زندگی)

    لذت زندگی

    ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد...

    این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

    در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! 


    آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

    پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!! 


    پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
    ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!


    من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! 


    پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!!
    چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!


    پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد...! 


    در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!


    توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

    مونگولیسم(سندرم دان) و تفاوت مونگول های ایرانی با خارجی...........

    دوست داشتنی های مهربونی که مورد بی مهری ما قرار میگیرن......

    آخه چراااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!

    شرحی براما نیاز است  سندرم داون (مونگوليسم)

    این اطلاعات هر چند تکراری

    علت بروز سندرم دان :
    تقسيم غير طبيعي در کروموزوم شماره 21 است.

    انواع سندرم داون :

    شايعترين نوع سندرم داون که تقريبا 95 درصد از همه انواع آن راتشکيل مي دهد Nondisjunction   يا  نوع جدا نشده است که هنگام تقسيم تخم يا اسپرم باعث به وجود آمدن3 کروموزوم 21 به جاي 2 کروموزم مي شود،که به آن تريزومي هم مي گويند.

    -  
    نوع ديگرTranslocation يا جابجايي است که در آن به هنگام تقسيم، يک قسمت از کروموزوم 21 جدا مي شود و به کروموزوم ديگر مي چسبد.اين نوع از سندرم داون 3 تا 4 درصد همه موارد است

     -  Mosaicism نوع آخر است که  تنها در 1 تا 2 درصد از همه انواع سندرم داون ديده  مي شود که به علت تقسيم غير طبيعي در سلولهاي جنيني در ساعات اوليه است و در اين نوع ،بعضي از سلول ها 46 کروموزوم و بعضي ديگر 47 کروموزوم دارند.
     

        علائم :
     
    -
    هيپوتوني عمومي (شلي عمومي بدن)
    -
    استخوان پشت سري صاف و نامتقارن
    -
    شکاف چشمي تنگ و مورب (شبيه موغولها)
    -
    استخوانهاي گونه بلند
    -
    پلک سوم (Epicanthal fold )
    -
    فاصله بيش از معمول بين دو چشم(  هايپرتلوريسم)
    -
    کاتاراکت – استرابيسم – نيستاگموس – هيدرپس قرنيه
    -
    صورت گرد و پهن و صاف – نيمرخ تخت
    -
    پهن بودن تيغه بيني –  پل بيني مسطح - بيني کوچک
    -
    قاعده بيني فرورفته و سوراخهاي بيني کمي سر بالا
     -
    دهان کوچک
    -
    زبان بزرگتر از معمول و سطح آن شيارهاي عميق دارد. (بزرگي زبان نسبت به دهان)
    -
    گوش کوچک و گرد با ارتفاع کم  که نرمه آن به پوست چسبيده.
    -
    وجود خط عرضي در کف دست (( Simian creaseکه موازي خط مفاصل انگشتان و کف دست ميباشد. (وجود يک خط افقي در کف دست بجاي دو خط افقي)
    -
    فقدان يکي از بندهاي انگشتان و معمولا انگشت پنجم (Clinodactyly)
     -
    شروع (Origin ) انگشت اول از پائينتر است.
    -
    انگشتان کوچک هستند و بسمت داخل انحنا دارند.
     -
    گردن کوتاه- هنگام تولد پوست پشت گردن شل و چين خورده است.
    -
    زياد بودن فاصله بين انگشت شصت پا و انگشت کناري که بصورت شياري به کف پا امتداد يافته و به عقب کشيده ميشود. (اين علامت شايعتر از خط افقي دست است)
    -
    موهاي بدن نازک و ظريف و تنک ميباشد.
    -
    عدم وجود رفلکس مورو
    -
    عقب ماندگي ذهني شديد تا متوسط ( IQ=25-50  )   
    -
    در دوران نوزادي پوست بدن شل و قابل کشش بوده ، ممکن است سيانوزه باشد و بعدا" رنگ پريده و يا چرب به نظر آيد.
    -
    شل بودن عضلات شکم
    -
    شکم برآمده- ممکن است فتق نافي ديده شود.
    -
    ناهنجاري لگن -  تغيير شکل و پهن بودن استخوانهاي لگن
     -
    وزن پايينتر ازسن جنيني در هنگام تولد
    -
    در بدو تولد آرام و بيش از معمول مي خوابد و معمولا هنگام گرسنگي براي شير خوردن گريه نمي کند.
    -
    ناهنجاريهاي قلبي شايع (60-40) درصد مي باشد.
    -
    مردان معمولا عقيم و زنان دچار بلوغ ديررس و يا ئسگي زودرس مي باشند و در خانمها نسبت به افراد عادي باروري کمتر است  و 50% احتمال بدنيا آمدن فرزند مبتلا  وجود دارد.
    -
    طول عمر متوسط 40 سال
    -
    آندوکرين – اختلالات تيروئيد (هيپو تيروئيديسم)– آترزي روده - اختلالات مادرزادي قلبي و ديابت
     -
    احتمال افسردگي و آلزايمر در اين بيماران  بيشتر است.
    -
    صرع
    -
    اغلب کوتاه قد و چاق
    - Imperforated Anus –
    مقعد سوراخ نشده- احتمال درگيري در دو جنس برا بر است.

    چند نکته:

         -
    افزايش بروز بيماري با بالا رفتن سن مادر به اثبات رسيده . ريسک داشتن فرزندي با سندرم داون تا سن 30سالگي تقريبا ثابت بوده وازآن پس بطور تصاعدي بالا ميرود.
        -
    سندرم‌ داون‌ بعنوان‌ شايعترين‌ اختلال‌ کروزومي‌شناخته‌ مي‌شود.
        -
    بررسي اپيدميولوژيک در ايران نشان ميدهد که نسبت جنس مذکر به مونث 2/3 ميباشد.
        -
    تشخيص هيپوتيروئيديسم در مبتلايان به سندرم داون دشوار است. ( زيرا اين بيماري يک اختلال شايع همراه با سندرم داون است و از طرفي علائم باليني هيپوتيروئيديسم ممکن است با علائم باليني «سندرم داون» اشتباه شود. بنابراين امروزه در کليه شيرخواران با سندرم داون بررسي TFT در بدو تولد، 6 ماهگي، يکسالگي و بعد سالانه پيشنهاد مي‌شود. بيماري گريوز از ديگر اختلالات همراه با سندرم داون است . )
         -
    زماني معتقد بودند که به تمامي کوکان مبتلا به سندرم داون، حتي در صورت طبيعي بودن تست تيروئيد ، هورمون   تيروئيدي داده شود ولي در مطالعات انجام شده اثر مثبتي از اين درمان ديده نشد حتي در افرادي که TFT در حد پايين  نرمال مي‌باشد نيز بهبود شناختي مشاهده نشد(در واقع امروزه معتقدند مصرف هورمون‌هاي تيروئيدي، در صورت وجود هيپوتيروئيديسم در سندرم داون انديکاسيون دارد)
         -
    خطر عود حدود يک درصد مي باشد.
         -
    خطر براي مادران زير 30 سال 4/1 درصد مي باشد و در مادران مسنتر با همان افزايش سن است.

    برگرفته از ویلاگ داود ضعیفی

    ادامه نوشته

    آیا می دونید قبر امیر کبیر کجاست ؟

    اصلا تا حالا فکر کردین مزار این بزرگمرد ایرانی کجاست ؟


    .
    .
    .
    .

    احتمال قریب به یقین نمی دونید …
    تعجبی نداره
    غصه هم نخورید خیلی ها مثل شما هستند
    از جمله خود من که تا همین چند هفته پیش نمی دونستم و کاملا اتفاقی این موضوع رو فهمیدم
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    امیر کبیر صدر اعظم ایران در زمان ناصر الدین شاه که با دسیسه های یک سری وطن فروش و طماع در حمام فین کاشان به قتل رسید در شهر کربلا در کشور عراق به خاک سپرده شد
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    این که چرا او را به کربلا بردند برای من سوال است و احتمال می دهم برای دور ماندن مردم از مزارش وجلوگیری از تبدیل آن به میعادگاه مظلومان او را از ایران و ایرانی دور کردند
    و اینکه چطوری در آن زمان جسد این مرد بزرگ رو با امکانات محدود آن زمان به عراق منتقل کرده اند هم باز جای سوال دارد
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    . اما چیزی که بیش از همه مایه شرمندگیست این است که اکثر قریب به اتفاق ایرانیها نمی دانند مزار این اسطوره تاریخ کجاست
    تا زمانی که روابط ایران و عراق تیره بود و کسی حق سفر به کربلا رو نداشت شاید این ندانستن توجیه داشت ولی
    امروزه با سفرهای متعدد مردم به عراق و کربلا جای بسی تاسف است که حتی یکی از کسانی که از عراق بر می گردد نمی داند که امیر کبیر هم در آنجا دفن بوده

    .
    .
    .
    . آیا فکر نمی کنید که همین عراقیها به ما خواهند خندید که چطور مردی رو که بسیاری از داشته های امروزمان را مدیون اوهستیم فراموش کردیم؟
    من که خودم از خودم خیلی خجالت کشیدم
    البته من تا حالا به عراق نرفته ام ولی به هر حال وظیفه ام بود به عنوان یک ایرانی که دم از عشق به وطن می زنم بدانم که سرنوشت این مرد بزرگ پس از مرگ چه شد

    .
    .
    .

    چند روز پیش مجسمه امیرکبیر که توسط هنرمندان ایرانی در ایتالیا ساخته شده است در بوستان گفتگو رو نمایی شد.

    البته هنوز مکان قطعی نصب این مجسمه مشخص نشده است.